...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:²⁰
صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد دیشب چی شده بود. بعد همهچی کمکم برگشت توی ذهنم؛ عکس جعبه، جملهای که یادم اومده بود، بغل تهیونگ، اشکام.چند لحظه به سقف خیره موندم و بعد بلند شدم. وقتی از اتاق بیرون اومدم، بوی قهوه توی خونه پیچیده بود.تهیونگ توی آشپزخونه بود. تیشرت مشکی پوشیده بود و پشتش به من بود. یه لحظه همونجا ایستادم. عجیب بود، ولی همین تصویر هم یه حس آشنا توی دلم مینداخت.
تهیونگ: بیدار شدی؟
ا/ت: از کجا فهمیدی؟
برگشت سمتم و لبخند زد.
تهیونگ: صدای پاهاتو میشناسم.
چشمهامو ریز کردم.
ا/ت: اینو واسه همه میگی یا فقط واسه من دیالوگ آماده داری؟
تهیونگ خندید.
تهیونگ: فقط واسه تو.
رفتم سمتش و روی صندلی نشستم.
ا/ت: از صبح اینقدر خوب حرف نزن. مغزم هنوز کامل روشن نشده.
تهیونگ: خیلی خوب، پس فقط قهوهتو بخور.
ماگ رو گذاشت جلوم. دستم که دورش حلقه شد، گرماش خوب نشست توی تنم.چند ثانیه ساکت بودیم. بعد خودم بحث رو باز کردم.
ا/ت: دیشب… واقعی بود دیگه؟ من خواب ندیدم؟
تهیونگ تکیه داد به کابینت و نگام کرد.
تهیونگ: نه، خواب نبوده.
ا/ت: من واقعاً یه چیزایی یادم اومد.
تهیونگ: آره.
ا/ت: تو هم واقعاً اون جمله رو گفته بودی.
تهیونگ: آره.
لبمو جمع کردم و یه کم خجالت کشیدم.
ا/ت: خیلی حرف عجیبی زده بودی.
تهیونگ: میدونم.
ا/ت: منم قبول کرده بودم؟
تهیونگ: بیشتر از قبول. بعدش گفتی “پس خودت حق نداری اول دور شی.”
یهدفعه سرم رو آوردم بالا.
ا/ت: اینم گفتم؟
تهیونگ: آره.
یه حس گرم توی دلم پیچید. انگار اون دخترِ قبل از تصادف، کمکم داشت برای خودم هم واقعی میشد.
ا/ت: خب… به نظر میاد قبلاً خیلی زبون داشتم.
تهیونگ: هنوزم داری.
با اخم مصنوعی نگاهش کردم.
ا/ت: الان این تعریف بود یا نه؟
تهیونگ: تعریف.
ا/ت: خوبه.
یه جرعه از قهوهم خوردم. بعد تهیونگ آروم گفت:
تهیونگ: امروز اگه حالت خوبه، میخوام یه جا ببرمت.
ماگ رو پایین گذاشتم.
ا/ت: کجا؟
تهیونگ: یه جای ساده. نه جای عجیب، نه دور. فقط… قبلاً با هم میرفتیم اونجا.
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
ا/ت: فکر میکنی کمک کنه؟
تهیونگ: نمیدونم. شاید. شاید هم فقط یه روز خوب بشه.
ا/ت: و اگه چیزی یادم نیاد؟
تهیونگ: اجباری نیست چیزی یادت بیاد.
این همون چیزی بود که توی رفتارش دوست داشتم؛ اینکه هُلَم نمیداد.
ا/ت: باشه. میام.
...
𝙿𝚊𝚛𝚝:²⁰
صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد دیشب چی شده بود. بعد همهچی کمکم برگشت توی ذهنم؛ عکس جعبه، جملهای که یادم اومده بود، بغل تهیونگ، اشکام.چند لحظه به سقف خیره موندم و بعد بلند شدم. وقتی از اتاق بیرون اومدم، بوی قهوه توی خونه پیچیده بود.تهیونگ توی آشپزخونه بود. تیشرت مشکی پوشیده بود و پشتش به من بود. یه لحظه همونجا ایستادم. عجیب بود، ولی همین تصویر هم یه حس آشنا توی دلم مینداخت.
تهیونگ: بیدار شدی؟
ا/ت: از کجا فهمیدی؟
برگشت سمتم و لبخند زد.
تهیونگ: صدای پاهاتو میشناسم.
چشمهامو ریز کردم.
ا/ت: اینو واسه همه میگی یا فقط واسه من دیالوگ آماده داری؟
تهیونگ خندید.
تهیونگ: فقط واسه تو.
رفتم سمتش و روی صندلی نشستم.
ا/ت: از صبح اینقدر خوب حرف نزن. مغزم هنوز کامل روشن نشده.
تهیونگ: خیلی خوب، پس فقط قهوهتو بخور.
ماگ رو گذاشت جلوم. دستم که دورش حلقه شد، گرماش خوب نشست توی تنم.چند ثانیه ساکت بودیم. بعد خودم بحث رو باز کردم.
ا/ت: دیشب… واقعی بود دیگه؟ من خواب ندیدم؟
تهیونگ تکیه داد به کابینت و نگام کرد.
تهیونگ: نه، خواب نبوده.
ا/ت: من واقعاً یه چیزایی یادم اومد.
تهیونگ: آره.
ا/ت: تو هم واقعاً اون جمله رو گفته بودی.
تهیونگ: آره.
لبمو جمع کردم و یه کم خجالت کشیدم.
ا/ت: خیلی حرف عجیبی زده بودی.
تهیونگ: میدونم.
ا/ت: منم قبول کرده بودم؟
تهیونگ: بیشتر از قبول. بعدش گفتی “پس خودت حق نداری اول دور شی.”
یهدفعه سرم رو آوردم بالا.
ا/ت: اینم گفتم؟
تهیونگ: آره.
یه حس گرم توی دلم پیچید. انگار اون دخترِ قبل از تصادف، کمکم داشت برای خودم هم واقعی میشد.
ا/ت: خب… به نظر میاد قبلاً خیلی زبون داشتم.
تهیونگ: هنوزم داری.
با اخم مصنوعی نگاهش کردم.
ا/ت: الان این تعریف بود یا نه؟
تهیونگ: تعریف.
ا/ت: خوبه.
یه جرعه از قهوهم خوردم. بعد تهیونگ آروم گفت:
تهیونگ: امروز اگه حالت خوبه، میخوام یه جا ببرمت.
ماگ رو پایین گذاشتم.
ا/ت: کجا؟
تهیونگ: یه جای ساده. نه جای عجیب، نه دور. فقط… قبلاً با هم میرفتیم اونجا.
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
ا/ت: فکر میکنی کمک کنه؟
تهیونگ: نمیدونم. شاید. شاید هم فقط یه روز خوب بشه.
ا/ت: و اگه چیزی یادم نیاد؟
تهیونگ: اجباری نیست چیزی یادت بیاد.
این همون چیزی بود که توی رفتارش دوست داشتم؛ اینکه هُلَم نمیداد.
ا/ت: باشه. میام.
...
- ۳۶۵
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط